تقديم به رفيقان تعليقي ام . آنان که دانشگاه ، دلتنگشان است .
به شرف او ، شمع فرياد
کيست آن کس که بر اين غمزده شهر
خيمه افکنده و خرگاه زده
پرده بر چهره ي روز آورده
سايه بر روشني ماه زده
هر طرف مي نگري از چپ و راست
همه جا چشم خبرچيني هست
سينه ها پر گله و لب خاموش
وه چه خاموشي سنگيني هست
آسمانا ! به خدا مي بينم
لکه ي ننگ به پيشاني تو
خلق مفلوک و پريشان زمين
آرزومند پريشاني تو
اي خوش آن روز که گويند به هم
قصه ي بي سروساماني تو
اينجا دانشگاه ، به وقت مهر ، به ياد خرداد ، به گاه تعليق ،
گستاخي آسمان
هنوز ، در ترم جديد ، محکوم را نديده ام . آخر مي دانيد ؟! او ، يک تعليقي است . آسمان مي گويد به حرمت شرف ، او را از اين پادگان مفلوک رانده ام تا از يادش ببريد و فراموشش کنيد و هيهات ، زبانم لال ، چشم و گوشتان نجنبد و ندانيد که همه چيز و همه کس و کائنات ، آنچه ما مي گوييم نيست .......... و محکوم ، مي دانست ..........
آسمان بي ماه و ستاره ، اين شبکور مردني ، حرفهاي ديگري هم دارد . او مي گويد جرم محکوم برهم زدن نظم پادگان است به عشق اولدوز . حکمش تکفير و نامش مرتد . به کدامين جرئت و جسارت در قلمرو من دادخواه برادرش مي شود ؟ آسمان به اينجا که رسيد ، ساکت شد . گويا ، از دور ، نوري مي دميد . خفاش ، دندان به گلوي ستاره برد .......... محکوم ، مي گريست ..........
امروز ، به يمن شروع مهر ، آسمان نزول اجلال فرموده ، سخن مي راند . از مبدا و معاد گرفته و آمده رسيده به حياط خلوت منزلمان و ول کن ماجرا هم نيست . قسم مي خورد به جان ما هيچ گاه پا را از شريعت فراتر ننهاده ، جواني را ناکام ننموده و هميشه و لابد ، حکم حکم الله بوده .......... محکوم ، چشم در چشم سينا ، جليل و توحيد ، شهيدان خرداد ، به حق تير مي انديشيد ..........
آسمان ، هنوز داغ خرداد را در سينه دارد . از حرکاتش پيداست . همه را به مسلخ تاديب مي برد . آری ، او ، می ترسد . حق هم دارد . می داند ، محکوم ، مرگ را سرودی خواهد کرد . می داند روزی خواهد آمد که من ، تو ، او و ما ، به یاد محکوم ، به عشق او ، به دادخواهی برادر ، کاخش را خواهیم ریخت . خواهد آمد روزی که محکوم ، این شمع فریاد ، سر بر بلندای آسمان ، آسمان را تعلیق دهد و یادش آورد که ما ، همه ، محکومیم . محکومان به شرف ..........
آن روز ، برادرم ، خواهد خندید ..........
روی در روی سیاهی
ایستاده ، راست
یکه و تنها ، تمام شب
در کلامش ، نور
بر زبان ، آتش
بر لبش ، فریاد :
شمع .
شعله افزون می کند گر سر به تیغش برزنند !
تیرگی گم می شود چون شمعها روشن شوند .
راست _ همچون شمع _ خواهد ایستاد آیا
روی در روی سیاهی
یک تن از این جمع ؟
نصر من الله وفتح قریب